غم عشق
و اینگونه عشق دوباره زنده میشود / من روانی نیستم
من مورچه ای را مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله چایی بود.. خودم را فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدم است..!! باد، برف های روی زمین رو با رقص عجیبی با خودش جابه جا می کنه.. من هم خیره و محو تماشا.. سوز سرمای باد، از درز پنجره، شعله ی کوچیک تنها شمع باقی مونده برای امشبم رو می لرزونه.. سردی جدایی من و تو داره کل زندگیم رو داغون میکنه.. دستام محتاج گرما. قلبم محتاج محبت.. کجایی تو؟؟ مرا اينگونه باور كن، كمي بي تاب، كمي تنها، كمي خسته، كمي از يادها رفته، خدا هم ترك ما كرده، خدا ديگر كجا رفته؟ از همون بچگی عقیده داشتم تصمیم کبری یه نقطه کم داشت..!! و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است، آدم اینجا تنها است.. دخترک رفت ولی زیر لب میگفت: او یقیناً پی معشوق خودش می آید! پسرک ماند اما روی لبش زمزمه بود: مطمئنناً پشیمان شده بر میگردد.. عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز.. تنهایی من همان انتظارم است و انتظارم همان عشق! و عشق تنها بهانه بودنم! بی بهانه ام نکن.. سلام فاحشه تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند!! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه!!!… دعایم کن همیشه دروغگو دشمنه خدا نیست، بعضی وقتها، دشمن خدا یک دروغگوست، که راست میگه.. دل تنگ شدن، حس نبودن کسی ست که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را میکند.. شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ بر دستم بگفتم خالقا یا رب تو فکر کردی که من مستم کجایی تو؟ چه هستی تو؟چه میخواهی تو از قلبم؟ تو از مستی چه میدانی؟تو از قلبم چه میجویی؟ تو فرعون را خدا کردی تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی سپردی تیغ بر ظالم به مظلومان جفا کردی به آن شیطان خونخوارت تو ظلم را عطا کردی سپس گفتی مشو کافر تو فکر كردي که من مستم؟
